دیگه دارم دیوونه میشم از دست آدمای اطرافم رواعصاب آدم راه می رن
اون از دختر داییم که یریز باتلفن در وش من ویز ویز میکنه اونم نوه خالم که از همه اعصاب خورد کن تر
دلم برای تنهایم تنگیده ![]()
![]()
![]()
دلم می خواد برای یک ساعت تنهاباشم لتاقم مال خودم باشه مجبور نباشم به چرت وپرتای اطرافیام گوش بدم دیگه اعصاب ندارم ![]()
شهر خالم صبح شنبه فوت کرد ![]()
امروز مراسم خاک سپراریش بود![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ ساعت توسط مریم
|
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود