سلام
من نمی دونم این آجی من چی فکر کرده خودش و مظلوم می دونه همین جمعه بود بادوستاش رفتن کوه بعدم رفتن نمایشگاه کتاب در نمایشگاه بسته بود از زیر در رفتن تو(من حرفی نزدم)
تازه گوشی صاحب نما یشگارو هم برداشتن
آخه من چی بگم ؟
بخاطر همین مامانم گفت باهم می ریم
بعد می گه من از خدا خواسته زنگ زدم دوستم آخه بچه توکه خبر نداری اون به من زنگ زده چرا حرف می زنی
تازه این بچه کوچولو ها میوه آوردن زیر انداز انداختن میوه می خورن
کم مونده مثل بچه ها که خاله بازی میکنن به هم دیگه بگن آباجی
البته این چشمه ی آخربود وقتی که دوستش زنگ زد بهش برگشت میگه آباجی کجایی هرچی میگه من دارم می رم خونه اون دوتا داد میزنن نه
حالااز این که این بچه پرو تیکه کلام من و به کار می بره بگذریم
جان من نظر بدین من حال این و بگیرم
اگه می خواستین بدونین این جواب چی بود برین وبلاگ آجی مینا