دیگه دارم دیوونه میشم از دست آدمای اطرافم رواعصاب آدم راه می رن

اون از دختر داییم که یریز باتلفن در وش من ویز ویز میکنه اونم نوه خالم که از همه اعصاب خورد کن تر

دلم برای تنهایم تنگیده

دلم می خواد برای یک ساعت تنهاباشم لتاقم مال خودم باشه مجبور نباشم به چرت وپرتای اطرافیام گوش بدم دیگه اعصاب ندارم

شهر خالم صبح شنبه فوت کرد

امروز مراسم خاک سپراریش بود

مرگ

و نترسیم ازمرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ ‌‌وارانه ی یک زنجیر نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان

مر در حنجره ی سرخ-گلو می خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

مرگ گاهی ودکا می نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

وهمه می دانیم

ریه های لذت پر از اکسیژن مرگ است

در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم

                                                                                             (سهراب سپهری)

این هفته رفته بود اردو فردا میاد تازه تولدشم هست

می خوام براش فلش بخرم 

کلاسای تابستون شروع شده  کلاس سفره آرایی بدک نیست  تکواندو هم جای خود دارد تازه فکر کن ارشد مینا هم باشی چه حالی می ده ولی ی مشکل بزرگ باشگاه شده کودکستان البته ما کار خودمون ومی می کنیم ولی بازم اون حال قدیمارو نمی ده

امروز مبارزه داشتم اصلا حسش نبود ی بار مبارزه دادم بعد هگورو در آوردم وفقط به بچه ها خندیدم

تازه ریلکسیشن آخر باحال بود مثلا چشمامو نو بسته بودیم(آره جون خودمون)

فکر کنم هدودا تادو هفته ی دیگه بروز نشم ولی آگه بشمم با مطلبای جدید می شم

جان من هرکی هستی که این مطلب و می خونی نظر یادت نره

 

حال گیری از یک عدد آدم پرو

سلام

من نمی دونم این آجی من چی فکر کرده خودش و مظلوم می دونه همین جمعه بود بادوستاش رفتن کوه بعدم رفتن نمایشگاه کتاب در نمایشگاه بسته بود از زیر در رفتن تو(من حرفی نزدم)

تازه گوشی صاحب نما یشگارو هم برداشتن

آخه من چی بگم ؟

بخاطر همین مامانم گفت باهم می ریم  

بعد می گه من از خدا خواسته زنگ زدم دوستم  آخه بچه توکه خبر نداری اون به من زنگ زده چرا حرف می زنی

تازه این بچه کوچولو ها میوه آوردن زیر انداز انداختن میوه می خورن

کم مونده مثل بچه ها که خاله بازی میکنن به هم دیگه بگن آباجی

البته این چشمه ی آخربود وقتی که دوستش زنگ زد بهش برگشت میگه آباجی کجایی هرچی میگه من دارم می رم خونه اون دوتا داد میزنن نه

حالااز این که این بچه پرو تیکه کلام من و به کار می بره بگذریم

جان من نظر بدین من حال این و بگیرم

اگه می خواستین بدونین این جواب چی بود برین وبلاگ آجی مینا